ترکیببند «با کاروان نیزه»
بند دوم
جوشید خونم از دل و شد
دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این
جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی
سیاهتر
و ز پی شبی ز
روز قیامت درازتر
بر نیزهها تلاوت
خورشید، دیدنی ست
قرآن کسی شنیده از این
دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود
نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدین جا،
نه کوفیان
من بینیازم از همه، تو
بینیازتر
قنداق اصغر است مرا تیر
آخرین
در عاشقی نبوده ز من
پاکبازتر
با کاروان نیزه شبی را
سحر کنید
باران شوید و با همه
تن گریه سر کنید
بند سوم
فرصت دهید گریه کند بی
صدا، فرات
با
تشنگان بگوید از آن
ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک
کربلا
باور مکن که بگذرد
از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی
اگر کنید
در بر گرفته مویه کنان مشک را
فرات
چشم فرات در ره او اشک
بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا
هست با فرات
حالی به داغ تازهی خود
گریه می کنی
تا می رسی به مرقد عباس، یا فرات
از بس که تیر بود و سنان
بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از
خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار
میکشم
آن یوسفم
که ناز خریدار میکشم
بند چهارم
بعد از شما به سایهی ما
تیر میزدند
زخم زبان به بغض گلوگیر
میزدند
پیشانی تمامیشان داغ
سجده داشت
آنان که خیمهگاه
مرا تیر میزدند
این مردمان غریبه نبودند،
ای پدر
دیروز در رکاب تو
شمشیر میزدند
غوغای فتنه بود که با
تیغ آبدار
آتش به جان کودک بیشیر
میزدند
ماندند در بطالت اعمال
حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر
میزدند
در پنج نوبتی که هبا شد
نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر
میزدند
هم
روز و شب به گرد تو
بودند سینه زن
هم ماه و سال، بعد تو
زنجیر میزدند
از حلقهای تشنه، صدای
اذان رسید
در آن غروب، تا که
سرت بر سنان رسید
بند پنجم
کو خیزران که قافیهاش
با دهان کنند
آن شاعران که وصف گل
ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب
خدا بگو
تا مشق گریه را
به نی خیزران کنند
بگذار بیشمار بمیرم به
پای یار
در هر قدم دوباره
مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن
روز انتقام
سرهای شمر و حرمله
را بر سنان کنند
یارب، سپاه نیزه، همه
دستشان تهی ست
بی توشهاند و همرهی
کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند
روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان
کنند
با پای سر، تمامی
شب، راه آمدم
تنهاییام نبود، که با ماه
آمدم
بند ششم
ای زلف خون فشان توام
لیلة البرات
وقت نماز شب
شده، حی علی الصلات
از منظر بلند، ببین صف
کشیدهاند
پشت سرت تمامی ذرات
کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در
نماز عشق
از مشکهای تشنه وضو میکند، فرات
طوفان خون وزیده، سر
کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می
دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت
به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای
چشمهی حیات
ما را حیات لم یزلی،
جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و
ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به
دریای خون، مرا
وقت است تیغت
آورد از خود، برون، مرا
بند هفتم
از دست رفته دین شما،
دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین
بیاورید!
دست خداست، این که
شکستید بیعتش
دستی خدایگونهتر
از این بیاورید!
وقت غروب آمده،
سرهای تشنه را
از نیزههای بر شده،
پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه
سالهام
یک سینه ریز، خوشهی پروین
بیاورید!
گودال، تیغ کند، سنانهای
بیشمار
یک ریگزار، سفرهی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن
سرمدی ست!
فالی زنید و سورهی یاسین بیاورید!
خاتم سوی مدینه بگو بی
نگین برند!
دست بریده، جانب امالبنین
برند!
بند هشتم
خون میرود هنوز ز چشم
تر شما
خرمن زدهست
ماه، به گرد سر شما
آن زخمهای شعله فشان، هفت
اخترند
یا زخمهای نعش علی
اکبر شما؟
آن کهکشان شعلهور راه
شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر
شما
از مکه و مدینه،
نشان داشت کربلا
گل داد (نور) و (واقعه)
در حنجر شما
با زخم خویش،
بوسه به محراب میزدید
زان پیشتر که نیزه شود
منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز
اصحاب میکنی
بر نیزه، شرح سورهی
احزاب میکنی
بند نهم
در مشک تشنه، جرعهی آبی
هنوز هست
اما به خیمهها
برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو،
کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان
ز دست رفت
سنگی زدند و کوزهی
لب تشنگان شکست!
شد شعلههای العطش
تشنگان، بلند
باران تیر آمد و
بر چشمها نشست
تا گوش دل شنید، صدای
(الست) دوست
سر شد (بلی)ی تشنه لبان
می الست
ناگاه بانگ ساقی اول
بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا
عاشقان مست
باران میگرفت و سبوها
که پر شدند
در موج تشنگی،
چه صدف ها که دُر شدند
بند دهم
باران میگرفته، به ساغر
چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر
چه حاجت است؟
آوازهی شفاعت ما،
رستخیز شد
در ما قیامتیست، به
محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و
شمشیر میکنیم؟
ما کشته ی
توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره میگذریم
از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به
این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر
چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان، بخوان!
تا نیزهها به پاست، به
منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت
الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و
شرح فدک کنم
بند یازدهم
از شرق نیزه، مهر درخشان
بر آمدهست
وز حلق تشنه، سورهی
قرآن برآمدهست
موج تنور پیرزنی نیست
این خروش
طوفانی از سماع شهیدان
بر آمدهست
این کاروان تشنه، ز هر
جا گذشته است
صد جویبار، چشمهی حیوان
بر آمدهست
باور نمیکنی اگر از
خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و
دندان برآمدهست
انگشت ما گواه شهادت که
روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در
آمدهست
راه حجاز میگذرد از دل
عراق
از دشت نیزه،
خار مغیلان بر آمدهست
چون شب رسید، سر به
بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام
غریبان گذاشتیم
بند دوازدهم
گودال قتلگاه، پر از بوی
سیب بود
تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب
بود
سرها رسید از پی هم، مثل
سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه،
حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای
حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش
غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر میشود
آخر حبیب را ز شهادت
نصیب بود
مکتوب میرسید
فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش
فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا
داشت نامهاش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب»
بود
یک دشت، سیب سرخ، به
چیدن رسیده بود
باغ شهادتش،
به رسیدن رسیده بود
بند سیزدهم
تو پیش روی، و پشت سرت
آفتاب و ماه
آن یوسفی
که تشنه برون آمدی ز چاه
جسم تو در عراق و سرت
رهسپار شام
برگشتهای و مینگری سوی قتلگاه
امشب، شبیست از همه شبها
سیاهتر
تنهاتر از همیشهام ای
شاه بیسپاه
با طعن نیزهها به اسیری
نمی رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک
نگاه!
امشب به نوحه خوانیات
از هوش رفتهام
از تار وای وایم و از
پود آه آه
بگذار شام، جامهی شادی
به تن کند
شب با غم تو کرده به تن،
جامهی سیاه!
بگذار آبی از عطشت نوشد
آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد
آفتاب
بند چهاردهم
قربان آن نییی که دمندش
سحر، مدام
قربان آن مییی که دهندش
علیالدوام
قربان آن پری که رساند
تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش
شود قیام
هنگامهی برون شدن از
خویش، چون حسین (ع)
راهی برو که بگذرد از
مسجدالحرام
این خطی از حکایت مستان
کربلاس:
ساقی فتاد، باده نگون
شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت،
دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد
الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد
گریهام خموش
مجلس به سر رسید و نشد
روضهام تمام
با کاروان نیزه به
دنبال، میروم
در منزل نخست تو از
حال میروم
تمام شد در شب دوازدهم
محرم سال ۱۴۲۳ هجری برابر با دوازدهم فروردین ماه ۱۳۸۱
شمسی.
- ۸۷/۱۰/۰۹